بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

هزاااااااااار

به نام خدا... اسفند ماهه و ما هم حسابی مشغول... مشغول غبار روبی  و خونه تکونی که البته با .جود بردیاییی که شما باشی  این غبار روبی یه چیزی در حد و اندازه ی  خاک برداری ازمون انرژی میبره... اولین جایی که شروع میکنیم اتاق شماست عزیز دل.... کشوهای دور از دسترس تخت تو..... چقدر خاطره برامون زنده شد پسر.... پتوهای نوزادی که همراه همیشگی مون بود... پاپوش ها... لباس هاس سایز صفر... حتی با تشک چه های تعویض هم کلی خاطره داریم...یادته انگشت شصتت پاتو میخوردی؟؟  یادته پاهاتو با شوق میبردی بالا و گوروپ میکوبوندی زمین و جیک جیک تشک در میومد؟! زود بزرگ شدی پسر.... زوووووووود حالا... طبق محاسبات من امروز  هزااار &nb...
11 اسفند 1392

روزهای زمستونی با بردیا

                میبینی پسر... تو  زلالی و سفیدی و پاکی مثل برف.... صفحه ی دلت  یه خال روش نیست... لطیف  مثل برف برف هم مثل توئه... پر از نشاط... گاهی دردسر ساز...    تو هم که عاشق برفی...  زمستونه دیگه... اما خیالی نیست... هر چقدر هم که زمستون  بر سرمون بباره... خونمون و دلمون با وجود تو گرم گرمه... این روزا سوالاتی میپرسی در نوع خود بی نظیییییر: دیگه خوابم نمیاد؟   دیگه گشنم نیست؟   من این خوراکی رو دوست دارم؟   بابا رفت بیرون من نرفتم باهاش؟   من اونجا بودم   چرا بود...
19 بهمن 1392

قلب متحرک ما...

به نام خدا... یه بنده خدایی به اسم الیزابت استون گفته: تصمیم برای بچه دار شدن خیلی مهمه... مثل این میمونه که تصمیم بگیری برای همیشه قلبت بیرون از بدنت این طرف و اون طرف بره... حالا عمیقا این متن  و درک میکنم...  حالا اگه این قلب متحرک آخر مهمونی و بعد از کلی دلقک بازی و اجرای نمایش یه هسته آلبابو رو عمدا فشار بده تو بینیش ...باید چی کار کرد؟؟؟ حالا ما رفتیم بیمارستان و اونو درش آوردن ... اما قلبم... عمرم ...نکن این کارا رو مادر... مردیم و زنده شدیم آخه! چقدر روزگار شیرین و البته سخت و دلهره آور میشه وقتی آدم میفهمه یه پسرک (که از دید مامان و بابا  هنوز ریزه میزه ست و از دید  خودش هیلی بزگه ) ب...
26 دی 1392

سی و یک ماهگی

به نام خدا... شروع زمستون امسال و دوست نداشتم... ویروس لعنتی ول کن نبود... کروب... انفولانزا... آمپول... انتی بیوتیک و دارو سهم ما از شروع زمستون بود... خدا رو شکر میکنم که خوبی... همیشه خوب باش شیرین پسر تو این روزا فقط به فکر اینه که مهمون بیاد خونمون و ما بهش اسباب بازی بدیم و بازی کنیم و سی دی ببینیم... با کوچکترین تغییر تو خونه ازمون سوال میکنی که مهمون میاد؟ اینو چرا دداشتی  اینجا؟؟؟ گاهی یه حرفایی میزنی... یه چیزایی میپرسی که عجیب خواستنی میشی... میگی من سوپ مرغ دوست ندارم... مامان تو سوپ مرغ دوست داری؟   من میگم یله دوست دارم... بلافاصله نظرت عوش میشه میگی... پس منم دوست دارم. یا موقع خواب میگی خواب ندارم.......
13 دی 1392

سوالات تمام نشدنی بردیا...

به نام خدا... بردیای جونم چقدرررر  حررراف شدی مادر... چقدررررر سوال میپرسی... یه تنه از پس پاسخ سوالات بر نمیام... مرتب در حال سوال کردنی:  این چیه؟ برا کیه؟ از کجا خریدی؟ چند خریدی؟ با کی  رفتی؟ منم بودم؟ من چی گفتم اونجا؟ موقع غذا خوردن:  این چیه؟ کی پخته؟ تو فر؟ دستت سوخته؟  نسوخته؟ توش چی داره؟ تازه بعدشم باید دونه دونه مواد خوراکی که توی اون غذا بوده رو نشونت بدیم... حالا من پیاز و رب گوجه و مرغ میکس شده رو چطوری از سوپ استخراج کنم و نشونت بدم  دیگه مشکل خودمه!!! اینو کی خلاب کرده؟(خراب)... چرا؟ چطوری خلاب کرده؟ دعواش کردی؟  جیغ زدی؟ چی گفتی؟ اگر من یا هر کسی... هر کجایی... با تلفن صح...
22 آذر 1392

شیرین زبان...

  به نام خدا... در فشانی هات ادامه داره...  خاله بهت میگه :تو پسری یا عسلی؟؟؟ میگی عسلم عسل. بعد از ظهر پنجشنبه به همراه بابایی سعی میکنید بخوابید... طبق معمول بابایی سه سوته خوابش برده و داره خر و پف میکنه... با عصبانیت سرتو بلند میکنی از روی بالش میگی... باباااااا   آروغ نزن!!!! انقدر بدو بدو  میکنی و در طول روز کالری و آتیش و با هم میسوزونی که موقع خواب یه نفس عمیق میکشی و میگی: ای خداااااا   بدنم درد میتنه!! هر جا دو نفر در مورد اینکه ناهار یا شام چی بپزیم و چی بخوریم صحبت کنن میپری وسط و اظهار نظر میکنی... معمولا لازانیا یا کباب و رشته پلو با ترشی رو پیشنهاد میدی! هر موقع ببینی یکی ...
10 آذر 1392

آسمان آبی... زمین رنگارنگ

به نام خدا... وقتی پای برگ و طبیعت پاییز در میونه... انتخاب عکس برام سخته... فقط میتونم بگم خدایا ممنونم به خاطر آفریدن پاییز هزار رنگ...     همه برگ ها از یک درخت... وقتی که هوا خیلی خیلی سرد میشه و بردیای خواب آلو حاضر نیست بره داخل خونه: ...
26 آبان 1392